محمد تقي جعفري

77

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

اين مهمانان پاكدل ، به دستور روستائى ناجوانمرد - در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زين كجروى ديوانه وش اكنون مرد شهرى چه كند يك مشت خانواده را پس از آن همه تحمّل مشقّتها و بالاتر از اينها ، با چنان پژمردگى پس از آن نشاطها و هيجانها كجا ببرد مرد شهرى از خردى ورزيده و موقع شناس برخوردار بود ، لذا احساس كرد كه در چنين موقعيّتى كه شبيه افتادن در چاه بود ، نبايد براى شناساندن خود به روستائى مقاومت نمايد ، آرى - ليك هنگام درشتى هم نبود چون در افتادى به چه تيزى چه سود مرد شهرى با اهل و عيالش - بر درش ماندند ايشان پنج روز شب به سرما روز در گرما و سوز مرد شهرى واقعيّات و مسائلى را كه با آنها روياروى شده بود ، به خوبى مىفهميد و ماندنش در مقابل خانهء آن ناجوانمرد - نى ز غفلت بود ماندن نى خرى بلكه بود از اضطرار و بىخورى و به اصطلاح : روزگار آيينه را محتاج خاكستر كرده بود - با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار ز اضطرار است آدمى مردار خوار در آن پنج روز ، روستائى كه از خانه بيرون مىرفت و يا از بيرون به خانه برمىگشت ، بينوا مرد شهرى و كودكان و همسرش با كمال احترام براى جوشاندن رحمت و محبّت در دل او در بارهء خودشان ، با صداى بلند سلامها مىگفتند مخصوصا خود مرد شهرى - او همى ديدش همى گفتش سلام كه فلانم مر مرا اينست نام روستائى - گفت باشد ، من چه دانم تو كئى يا پليدى يا قرين پاكئى من اصلا ترا و امثال ترا نمىبينم ، فكر و درك من از اين دنيا بريده و - از خودىّ خود ندارم هم خبر نيست از هستى سر مويم اثر لذا - هوش من از غير حقّ آگاه نيست در دل مؤمن بجز اللَّه نيست